|
گنجشک به خداگفت:لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی ام سرپناه بی کسیم بود.طوفان توآن راازمن گرفت.کجای دنیای توراگرفته بودم. خداگفت:ماری درراه لانه ات بود توخواب بودی باد راگفتم لانه ات راوازگون کند.آنگاه توازکمین مارپرگشودی چه بسیاربلاهایی که ازتوبه واسطه ی محبتم دورکردم وتوندانسته به دشمنی ام پرداختی ...
باسلام ازتوجه شمادوست گرامی متشکرم.. کاش می شد.فاصله ها را کم کنیم.وباصابون گذشت لکه های نفرت راازچهره الهی مان بشوئیم. موهامون ازشنیدن حرفهای دروغ کدرشده وفقط باشامپوی صداقت پاک میشه. |
About
Links
داغ باران(علی محمدی) |